. سلام .
جیغ .. گر یه .. شکست .. می گردم
هر کجایی که هست ، می گردم
رفت .. تاریک بود .. مانــدم تا...
یــک نــفــر بــاز مـی کــنــد در را
¤ ¤ ¤
بـغـض را در گلـوم می خـوردم
و خـودم را بــه خـواب می بــردم
چشمم از غم گرفت ، می ترسم !
بغلم کن که سفت .. می ترسم !
خیس کردم دوباره تختم را
بــاز گــشــتــم تـمام بــخــتــم را
چیزی از من رسوخ کرده ....تــویـی ؟!
حتم دارم که پشت پرده ....تـــویـی ؟!
جمع شد در مکعبی چوبی
تــکه تــکه مـنـی که مـصلــوبــی
می زند زیر سینه ام «مردی »
تو به دنبال چی ت می گـردی ؟!!
او بـــــه دنـــیـــا تــــرا نیاوُرده
تــــوی پــیــراهنم یـــــکی مُرده!!
می خورد بر هم از تو حالم چون..
زندگی ِ / مــرا بــگــیــر و بــکــن
عکسم از روز نامه گم شده با ..
منتظر / مـی کـنـی مـرا پـیـدا ــــ
ـ زیر تختم ـ به قبر داخل شد
عشق من ! نیمه ی تو کامل شد
توی چشمان من تمرکز کن !
و بــه افــکــار مــن تـجـاوز کـــن !
دست خود را بگیر در دستم
« بعد اندیشه کـرد پس هــستم »
که به فتح اتاق مجـبــووورم
من بــه ایــن اتــفـاق مـجـبــووورم
رد نشو ! بیشتر کنارم باش !
شاهــد نقشــه ی فــرارم بــاش !
در سرم فکرهای مرموزی
لـــذتــم را بــبــر بــه خــودســوزی
گفته بودی : « به من توکل کن !
آه دخــتر کــمــی تـحـمـل کــن ! »
من تــرا خـــواب دیـــده ام هر شــب
می لـــبـــانــم لــب تـــرا بــر لـــب
عشق ، غمگین ، فشرده در قبرم
حـس نــمــودم سبــک تـر از ابــرم
من از این حس خوب می ترسم !
بغلـم کـن !.. نکـوب ! ..می ترسـم !
دو دریچه ، دو حفره ی تیره
چـشــم های زنــی بـــه تــو خــیــره
در خودش ، یاد ، می کند من را
و کســی ، شــاد ، می کـنـد مـن را
زندگی ، خالی از تفاوت من
کــشــته بــودم تـــرا تــوســـط مـــن
¤ ¤ ¤
یک نفر باز می کند در را
گـــر یــه کــــردم سـکــــوت آخــــر را
لذتم را ببر به خودسوزی
بــــا خـــودت یـــــاد کـــن مــــرا روزی .
۱ آذر۱۳۸۶
لبخند طرح گم شده ای تلخ بر لب است
غم واقعیتی ست که در عمق مطلب است
مجبور زندگی زنی باش ، بی دریغ !
او سهم دیگری ست ولی در تو اغلب است
سلام
شاید بد نباشد تا بعد از مدتها با غزلم دیدار تازه کنی اگر چه دلش می خواست بیش ازاین ها
همراهت باشد اما هستم
هر چه که باشد
هر طور بخواهد
حالا به هر چه خواسته بودم رسید او
من را به شکل آنچه که می خواست دید او
چشمم به روشنایی یک اتفاق دوووور
نزدیک شد دوید و دوید و دوید او
هر شب به خواب می برمش ــ پشت پلک هام ــ
عریان گرفته بود تنم را سپید او
گاهی که می سپاردم اندوه دست خویش
در گریه می گرفت مرا نا امید او
با هیچ ، عشق ، دست مرا می کشد هنوز
مایوس سمت وسوسه های شدید او
حالا به هر چه خواسته بودم رسید او
« زن » حس نا شناخته ام ... نا پدید او
۲۷ آبان ۸۶
با من مدارا کن
به بهانه ای دیگر
نوشتم تا دیده باشم تو را از تمام زاویه های تمام منظره هایت .
وسط مستطیل غمگینی توی اندوه زندگی گم شد
من شبیه اتاق تنهایی خلوت از ازدحام مردم شد
در سرم از صدای گریه پراست از جنینی که دست وپا می زد
درد مثل همیشه با من بود ... و کسی که مرا صدا می زد
راه افتاده بود توی تنم داشت می سوختم تو را در تب
بغض در سینه ام ترشح کرد خواب رفتم کنار تو هر شب
دارم از زندگیم می پاشم من به حسی که داشت نزدیکم
مردم از این خیال می ترسند که بدانی چقدر تاریکم
عشق تا از تو باردارم کرد حس موجود زنده ای در من
زیر انگشت های یخ زده ام رحم رشد کرده ی یک زن
باز مجبور راه های فرار زور می زد میان خوشبختی
که به دنیا بیاورم از درد که به دنیا بیا...به هر سختی
اتفاق از گذشته ای افتاد که درون خودم فرو کردم
مشتی از هیچ های نا مفهوم در منی را که جستجو کردم
اوج یک لحظه ی غم انگیز است که تو می خواستی بیاویزی
شکل یک صندلی که می افتد زیر پاهای مرده ی ...چیزی
نقشی از حفره های متروکی گود بر روی گونه ام افتاد
لذت انگیز می شدم هر روز... و لبم طعم دیگری می داد
من گناه زنی که می ترسی توی آغوشت اشتباه کنی
توی نزدیک مردمک هایش باید امشب فقط گناه کنی
هی به دیوار ـ می خورم ـ خود را که شبیه دریچه ای مسدود
عشق یعنی همیشه فاصله ای که میان دو چیز مبهم بود
شک به حس غریزه ی ناگاه وحشت از یک سوال معمولی
گیج بین گذشته و اکنون بعد کشف روابط طولی
فاصله جزء فلسفی من است « داشتن » قسمتی که از تو رسید
صبح در ازدحام کوچه تو را باید از این دریچه حتما دید
۱دی۸۵
عشق بوی مشک دارد لاجرم رسوا شود
گشودم دریچه را این بار به برگریزی که اندوه غزل هایم شد ...و خاطرم شد همین که
می بینی.
شاید دستت آمده باشد تقدیر این پریشانی که گاه گاه گلویش را تازه می کند به بارانی که
انگار بهانه اش بود پیش از اینها...
اما این بار که آمدی آینه ها را روبه رویت کردم تا چشم هایی که مومنم کرد به عاشقانه ای
دیگر...
باشد که بمانيم
تا همیشه.
غزل ۱
آویختم به میخ کجی توی یک اتاق دیگر کسی نبود ...که دیگر کسی سراغ...
دارم قدم قدم به تو نزدیک می شوم دنبال روشنایی شیرین یک چراغ
انبوهی از خطوط به من ختم می شوند اما کدام رابطه ای ؟! در کجای باغ؟!
دارد دوباره وسوسه انگیز می شود آوازهای مسخره ی هر شب کلاغ
باید به جستجوی خودم زندگی کنم باید که از شمایل شیطانی الاغ __
شکلی شبیه تر به خودت...نه! شبیه تر با اندکی تفاوت چشم و لب و دماغ
* * *
کبریت می کشم که شبی خودکشی کنم در شعله های مشمِئز وحشی اجاق
هی سعی می کنی که کمی سردتر شوم از طعم چسبناک لبت ریختی بزاق
اما چقدر فاصله ها زاده می شوند قد می کشند زیر همین آفتاب داغ!
گاهی که از جنون به سرم می زنم تویی هی با منی که گم شده در عمق اتفاق.
۳۰ تیر ۸۵
غزل ۲
آرامشی نداشته روی تن طناب پیراهنش رها شده در باد با شتاب
هی چشم های غم زده اش گریه می کند آهسته دختری که بمیرد شبی به خواب
من در تساوی تو و یک عشق مانده ام اصلا چگونه می شود این راه انتخاب؟!
حسی که پیچ خورده به من درد می کشد تقصیر توست این همه اندوه و اضطراب
باید که از گناه خودم بگذرم _ کمی _ باید که مست باشم و می نوشم از شراب
هر لحظه در شقیقه ی من تیر می کشی خوبم ! نخواه! خانه ی خود را خودم خراب
دارد مقابل تو فقط رشد می کند دارد یواش توی تنش می شود مذاب
این روزها به پنجره اش فکر می کنم با شیشه های صورتی رو به آفتاب
می خواستم پرنده شوم توی دستهات می خواستی پرنده شوم شکل یک عقاب
پیراهنش رها شده در باد با شتاب پشت مسافری که نرفته بریز آب.
۳مرداد۸۵
که عشق آسان نبود از روز اول
حالا که آمده ای
نگران نباش
قلبم هنوز می تپد
برادرت هم شاعر است
این راه نیمه تمام نخواهد ماند
قهوه خانه هنوز خلوت بود / رادیو با صدای غمگینش
توی مغزم جرق جرق می کرد شکل دندان کرم خورده ی زشت
فکرهایی که من نمی فهمم مثل لبخند های شیرینش
در تنم درد می کشد چیزی .. درد هی می کشد تنم اما
چشم هایت مرا نمی دید از شیشه های کثیف ماشینش
جاده ی خسته ی غم انگیزی ـخواب دیدم ـ که خودکشی شده ام
گیج می شد مرا که سیلی زد دست هایی... اگر چه سنگینش
به خودم فحش می دهم می شد.. می شد اصلا ترا نمی دیدم
گریه می کرد در سرم هر شب ..خوب..اما..نداد تسکینش
لای انگشت هام می لرزی ، مثل سیگار های معتاد ـــ
روی لب های داغ من وقتی که لبانت شدند نفرینش
می شنیدی چقدر خوشبختم که مرا می فشرد در سینه
بوسه هایم هنوز غمگین بود بر لبان همیشه خونینش
در خودش می کشید خشمت را داد می زد: چقدر خوشبختم!
ابروانی که می فشردی هی لای انگشت های موچینش
آسمان تازه حس باریدن در خودش می گرفت چشمانم
قطره قطره چکید آهسته روی شلوار آبی جینش
روی این صندلی که خوابم برد کسی از من گذشت پاور چین
انتهایی نبود پایانش ... ایستگاهی نبود پایینش.
3خرداد ۸۵
هنوز مکررند روزهايم..شب هايم..شعرهايم.
دريچه ای که باز شدم ديرگاهی است نه چندان نا پيدا...
با پنجره هايی که صورتی بودند.شايد ماندند خودشان با دلهايشان...
حتما بهار دوشنبه هايی داشت،با طعم غزلی که مکرر به بهانه ی تکه
سيبی بهشت را حرام می کرد و گوئی اهورا مزدا هم خشنود بود از اينکه
سايه ای داشت تا انوشه ای خواه نا خواه و به اجبار هم که بود ما را
پناهش دهد.
بهار دوشنبه ای داشت به ترشی گوجه سبز هايی که حاجی نمی داد،
اندوه هايی که تنهای تنها سی تو بی (برای تو بود)..وشاعر بود اما نمی
شد و می گفت(به جهنم!)..بهار دوشنبه هايی داشت که سياه بود ،سبز
يا بور به هر حال ارتباطی به تو نمی داشت.
و اما کسی که شبيه باران بود يا شايد باران شبيهش که گاه گاهی دلمان
برايش تنگ می شود.. او که مهربانی اش را به پنجره ها نوبت داد.
بهار دوشنبه هايی داشت..
شايد ندانی..
هيچ وقت
شايد...
آری آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست
به خاطر دوشنبه هايی که در کنار هم...
دوشيزه قاتل!
و اما غزل
به چشم های دختر بد ،مرد اعتماد ــ
ــ ديگر نداشت ــ زخم تنش را که هی پماد ــ
ماليد تا تورم اين زندگی زشت
کمتر شود کمی ..که چرا و چرا نهاد ــ
اين زندگی مسخره را روی دستهاش
با دستهای پاک خداوند شاد شاد؟!
* * *
بس کن از اين تلاقی غمواژه ها،خفه ..
قلب مرا گرفت و دريد و ولی نداد..
من دختر هميشه ی غمگين بی پناه
اين شعر ها غلط شده بوده... و اشتباه ــ
افتاده بود توی دهانم ،که بی خودی ،
هی وول می خورند.. عزيزم، به من نگاه...
خسته شدم،جنون مرا در خودت بکش
بيرون شدم خطوط ترا از کجای راه؟!
می ترسم از سکوت ...و دستان کوچکم
باور نمی کنند که بخت مرا سياه ــ
کرده ستاره های غم انگيز آسمان
انداختند نعش مرا توی پرتگاه ...
آشفته تر شدم که به آخر رسيده ام
من فتح می کنم بشری را که بی گناه ــ
افتاده بود تلخ در اعماق شعر هام
من را برای زندگی ات ،بيشتر بخواه.
۲۷ آبان ۸۴
يه مردابه توی تن از فراموشی
يه چراغه که می ره رو به خاموشی
نگردد شعله ور بيهوده می کوشی
دارو ندارم غزليست که ميخواهمت ميهمان باشی ...عاشقانه هايم
را به مهربانی ات گره بزنی..تلخی ام را قند و شاعرانه ام ملامت
کنی و شروع بی غرضم را پذيرا...پريشانی اندوه بيش از اينم بود
و مجال کم...
بمان وتماشايم کن تا تکه ی ديگری از من ويک غزل.
دخترک غمزده ی شهر باز با غزلت گريه کن و دل بباز
بی همه چيز از تو و چشمان تو می برمت صبح به صبحت نماز
* * *
لحن غزلهام عوض تر شده چونکه بلد نيست تو را هی نواز ــــ
«ــِشِ»کندت ...خوب به دردت بمير گريه کن وشعر بدت را بساز
خودکشی معرکه ای می شود توی اتاق شش و چشمی که باز ـــ
مانده و سرمای زمستان سرد و جسدی روی زمين که دراز ـــ
بود کنار غم تلخ زنی که شده مرحوم به شکلی مجاز
خواست کمی عاشق ِ عاشق شود خواست..ولی کشته شد از هر لحاظ
بهمن اول ...و شروعی جديد از قفس مسخره ی يک گراز
* * *
حلقه ی بازوی تنومند تو رقص من و تندی آهنگ جاز
چرخ زدم توی دو چشمت ببين شادترم شادتر از هر گراز
وحشی گيسوی مرا چنگ زن ! چنگ بزن چنگ بزن باز و باز
بيخودم از خود ...به خدا با تو ام من به تو محتاجم و تو بی نياز
حلقه ی تو حلق مرا می فشرد تنگ شدم بعد که زخمم کزاز ـــ
«ي» شد و انگار نفس ..می کشم از تو و از زندگی ام که جواز ـــ
هی که ندارد ... و ندارد هنوز قلب مرا می جود آهسته گاز ـــ
می زد و اينجا که سکوت گراز مانده و شعری که ندارد نياز.
۹ دی ۸۴
سلام.
يک صندلی مقابل من می گذارد و ،
حالا بيا بشين و کمی بعدتر برو
طعم بدی به زندگی ات داده ام ببخش،
دست خودم نبود که چشمم به چشم توــــ
يک اتفاق مسخره ی عاشقانه را
انداخت در مقابل چشمان تو يهو...
سر گيجه های هر شبه ات قرص می خورند!!
حالت بد است باز عزيزم تلو تلوــــ
يک عاشقانه توی سرم قی نموده است،
هی جيغ می زنم که عزيزم نرو..نرو...
چيزی نمانده از جسد زندگی من ،
جز يک دهان و قلب مچاله، که تو کشوــــ
جا خورده بود و بعد دو دستت مرا گرفت
پيچيد توی گيجی يک کاغذ کادو...
اين واژه ها غرور مرا پاره می کنند،
هی می زنند توی سرم ،از عقب جلو
اين بيت سکته می شود از جيغ خسته ی
گوينده ی مزاحم اخبار راديو:
(خوش آمديد ، آه عزيزان من Hello...
حرفم تمام که نشده ،لعنتی ! نرو !
حالا شناسنامه ی تو خط خطی شده
حالا شناسنامه ی تو ... گوش کن الو...
30 تير ۸۴
زنان با کودکانشان می خراميدند و آواز می خواندند
هنگامی که فريادها به گوش رسيد
خانه ها در ميان گرد و غبار به زانو در آمدند
برج دو نيمه شد ، سر در ها فرو ريخت
و تند باد سمج موتور های هواپيما ...
دو نفر لباسهايشان را پاره کردند و عشق ورزيدند
تا از سهم ابديت ما دفاع کرده باشند.
فروغ فرخزاد
گر چه شکوه کردن بيهوده است اما لب از سخن فرو
بستن هم آسان نيست...
اما هنوز بوی سيب می آيد...
شايد غزل بی ربطی نباشد با روزهايی که گذرانديم به هر صورت
ته مانده ی ديگری از اين غزل و من که بی خودی به لجاجت
بشقاب بی حيا چسبيده ايم را پذيرا باشيد و مثل هميشه چشم
به راه مهربانی دوستان می مانم...
بوی گندم مال من
هر چی که دارم مال تو
يه وجب خاک مال من
هر چی می کارم مال تو
يک سيب سرخ شد وبه دستان زن رسيد،
هر روز طعم قند لبانت مرا مکيد،
قد می کشيد چشم تو در دستهای من،
(ديگر بزرگ شد پسرم تند می دويد)
(من تشنمه مامان ) ـ (تو کجايی عزيزکم)
زن قهوه های چشم تو را داغ سرکشيد
فريادهای شادی تو در حياط خيس،
(مامان دوباره بيست شدم ديکته جديد ...)
بايد از اول غزلی که شروع کرد،
تا بندهای محکم کفشی که ناپديد،
در جاده های منفجر از يک جنون سرخ،
خمپاره های وحشی و قلبی که می تپيد،
(در می زنند و باز دلم گريه می شود،
هی می دوم به سمت تو و بعد نااميد...)
«مادر هنوز هم کمرش درد می کند»
با هر پيام تسليتت پشت او خميد
حالا دو چشم غمزده معجون سرخی از،
باروت و باد و عطر عجيبی که می وزيد ـــ
((از سيب های سرخ تنت )هم به من عزيز
تنها پلاک وچفيه و انگشترت رسيد...)
۱۲مرداد۸۴
هی ناشیانه توی سرم وول می خوری
زهرا همیشه ازغزلت گول می خوری
از هر طرف میان غزل هات می دوی
به واژه های مضحک و معلول می خوری
سلام .عاشقانه ای است تلخ ، باورش که نه اما دوستش دارم.هنوز خیلی
چیزها را نمی دانم اما حسی نا آشنا مرا به سوی خود می خواندو بعد
مجبورم می کند که بگویم ..حتی اگر ناشیانه بسرایمش...
سکوت مسخره ی شب ...و زن شبیه کپک
و می زند به خودش هی گلوله های نمک
برای آنکه نگندد تمام آنچه که هست
برای اینکه نمیرد میان فحش و کتک
و مرد مست رسید و دوباره می شکند
غرور خانه ی او را شبیه زن بی شک
و بست پنجره ای را که می کشد هر روز
دو چشم عاشق و خیسش درون کوچه سرک
وتکه های شکسته به رنگ بشقابی
میان سفره ی رنگین کمان نان و نمک
وچشم های زنی سالهاست می لرزد
و خیس خورد گلویش... وگفت آه کمک
نگاه غم زده اش را به آینه پاشيد
و بعد صورتکش را به رنگ شاد بزک
و داد زد سر مردش که دوستت دارم
وکشت چشم و دلش را برای او تک تک
دوباره زد به سرش تا که خودکشی بشود
وبعد گفت به خود که برو، برو به درک
* * *
و مرد مثل شبح توی خانه می گردد
برای بوسه زدن بر لبان سرخ و ترک
يکی دو تا مصرع را مجبور شدم عوض کنم چون اصل شعر را فراموش کرده
بودم و خودم می دونم اينهايی که جايگزين کردم چندان جالب نيست .